Saturday, January 28, 2012


از نخل طلای کن تا مجسمه-ی اسکار آمریکای جهانخوار (شیطان بزرگ!)


بصير نصیبی



"حکومت اسلامی"، چه در دوره رفسنجانی و چه خاتمی-ی تدارکچی و چه احمدی نژاد از آن غافل نبوده، بهره-برداری سیاسی از هنر به ويـژه سینماست.

با کمی دست-کاری-ی "مزدک کاسپین"، بدونِ پروانـــــــه نویسنـــده:

نظام مقدس همچنان به جنایت-هایش ادامه می داد و می دهــد و جشنواره ها همچنان امکان افتخار را برای ما [بخوان؛اسلام و حکومت اسلامی] فراهم می کردند و می کننــــــــد.

در دوره ریاست دکتر احمدی نژاد!، دولت خدمت گذار به این فکر افتاد تا افتخار دیگری بیافریند که خاتمی تدارک-چی به خواب هم نمی دید، بله با دعوت از رئیس آکادمی-ی اُسکار، مقدمات نفوذ در تصمیم گیران اصلی اُسکار را به نحو مطلوب فراهم کردند، و قرعه هم به نام "اصغر فرهادی" افتاد که گفته شد؛
هم سهمیه سپاه در دانشکده سینمایی بوده و هم بانک پاسارگاد که سپاه پاسداران سهامدار اصلی-اش هست بودجه فیلم را تامین کرد.

اما "اصغر فرهادی" به هنگام فیلمبرداری "جدایی... "، یک نق کوچکی به نفع سبزالهی-ها زده بود که زیاد اهمیتی نداشت، با تقدیم-نامه عذرخواهی به پیشگاه پرزیدنت محبوب بخشیده شد و به حق بگویم؛ بنیاد فارابی، کارشناسان دستگاه-های امنیتی، و وزارت سانسور خیلی خوب مقدمات کار را طراحی کردند، تا بار دیگر برای نظام مقدس آبرو بخرند.

... و اما در همین زمان حادثه دیگری اتفاق افتاد، گروهی دانشجوی عزیز مومن!، علیه استعمارگر پیر وارد کارزار شدند، بار دیگر ایرانیانِ با غیرت!، دادو فقانشان بر خواست که حکومت اسلامی در دوره احمدی نژاد آبرویشان را با این کارها می برد.
(این آبرو چه آبرویی است که ظرف 24 ساعت از دست می رود و باز برمی گردد که هیچ، با افتخار هم برمی گردد؟!).
اما ما به همه دل-نگرانان آبروی هموطنان غیور و شیفته افتخاراتِ این چنینی توصیه می کنیم که؛ چند هفته دندان روی چگر بگذارند، چون ما در چند قدمی "مجسمه اُسکار" داریم حرکت می کنیم، بله لحظه-ای که "اصغر فرهادی" با آن چهره دلنشین و جذاب! مجسمه-ی اُسکار را در آغوش می گیرد، نه فقط خطای آبرو-بَرِ برادران دانشجویمان از یاد می رود بلکه؛

کشتار-های بدون محاکمه سال-های 57 و 58، اوایل اشغال، سرکوب مردم کردستان، ترکمن سحرا، لرستان، بلوچستان، آذربایجان، خوزسنان، فجایع سال-های 60 و67، تجاوز، قتل و شکنجه هزاران هزار زندانی در سیاهچال-های قرون وسطایی خلیفــــه، سرکوب وحشیانه جنبش سال 88، اعدام-های فلــه-ای و ...، همه و همه از دیدمان محو می شود. این جنایت-های نظام مقدس در برابر عظمت "مجسمه اسکار" چه ارزشی تواند داشت؟ باید کم کم خودمان را برای شرکت در شادی و شعف همگانی آماده کنیم.

متنی که "اصغر فرهادی"، باید به هنگام لمس مجسمه قرائت بفرماید از قبل آماده است، می توان کلام زیبای کارگردان جهانیشان "عباس کیارستمی" به هنگام دریافت نخل طلای کن را عینا و بدون نیاز به تغییر این بار از زبان "اصغر فرهادی" و در مراسم اهدا اُسکار شنید و لذت بُـرد: یک بار با هم متن را بخوانیم:

«حضور ما در عرصه-های بین المللی موقعیت خوبی است که تصور و ذهنیت مردم دنیا را نسبت به ملتی (بخوان؛ اسلام و حکومت اسلامی) که از سوی غرب به عنوان تروریست معرفی شده را عوض کنیم .»

(از بیانات شیوای "عباس کیارستمی"، بعداز دریافت "نخل طلای کن" در فرانســه، که می شود برای نُطق "اصغر فرهادی"، در مراسم "اُسکار" آمریکای جهان-خوار، تکرارش کرد).

بصیر نصیبی[+]
9/12/2011

Labels:

Thursday, January 26, 2012


جدايی نادر از سيمين


بردیا فروهر



حکومت اسلامی هر جا توان جفتک انداختن به فرهنگ ایران را داشته باشد دریغ نمی کند.
هیچ کسی نتوانست حقیقت را کشف کند جز قسم به "قرآن مجید". این فیلم داره به دنیا میگه تنها چیزی که می تونه حقیقت را در جامعه ایران زنده نگاه دارد "قرآن مجید" است و بس.

این فیلم را می توان هم‌اکنون در ویدیو کلوب-های دنیا دید اما پس از دریافت جایزه-ی اُسکار، دیدن این فیلم هالیوودی نشان، وظیفه بسیاری از مردم دنیا میشه. حالا از بابا جان، بابا جان، گفتن در این فیلم بگذریم و دنبال پیام-های مخفی شده در این فیلم باشیم.
اولین پیام مخفی و دروغ این بود؛ « در دوره ساسانی، ایرانیان به دو بخش اشراف و مردم معمولی تقسیم شده بودند ». جمله بالا رو دختر کوچکی گفت که داشت با مامان بزرگش درس مدرسه حکومت اسلامی را تمرین می کرد. فکر کنم لازم به گفتن نیست که حکومت اسلامی چه اندازه دروغ در کتاب-های درسی به خورد کودکان ایرانی میده چون اساسا دشمن فرهنگ ایران و مردم ایران است. اما اگر در آینده یک میلیارد از مردم دنیا، این فیلم را دیدند و در مکتب-خانه سینمایی حکومت اسلامی، درس کوچکی بر ضد تاریخ ایران آموختند آنوقت شما چه جوری می توانید یک میلیارد مردم دنیا را قانع کنی که این هم یکی از دروغ-های حکومت اسلامی بود؟ چقدر باید تلاش کنیم تا برنده جایزه اسکار شویم و بتونیم حقیقت را به تصویر بکشیم؟

حکومت اسلامی هر جا توان جُفتک انداختن به فرهنگ ایران را داشته باشد دریغ نمی کند.
در فیلم "جدایی نادر از سیمین"، هم بهترین موقعیت برای هنرنمایی کینه-اش را دید. حکومت اسلامی، فراموش کرده قشر روحانیت زرتشتی را در دوره ساسانی ضمیمه این دو قشر بکند و مدعی بشود که در دوره ساسانی، مردم حداقل به سه قشر آخوند، اشراف و مردم معمولی تقسیم می شدند. در ایرانِ امروز مهندس داریم که تاکسی میرونه، نقاش داریم که پیتزا میفروشه و آخوند داریم که به اسم خدا دزدی و جنایت میکنه.

همانطور که وزارت ارشاد اسلامی با رندی تمام به تاریخ باستان ایران در این فیلم تهمت می زنــد، جامعه امروز ایران را هم به دو قشر تقسیم می کنــد. در این فیلم شاهد دو قشر جامعه خیالی شدیم که فیلمساز این دو قشر را سمبل ایران امروز نشان می دهــد. قشر اول یک خانواده مذهبی که زنش محتاج رساله-ای تلفنی برای حلال و حرام روزانه-اش می شود. شوهر این خانم، مردی است مومنِ بدهکار که وقتی مشکلی در زندگیش پیدا می شود کاری جز توی سر خود زدن و عربده کشیدن بلد نیست، البته زنش هم وقتی می بیند شوهرش داره تو سر خودش میزنه اون هم چند تا تو سری حواله شوهر مظلومش می کنـــد. ( آخ بمیرم چقدر مظلوم بودن این دوتا دیونه. سی و دو سال است که مومنینی از نوع پاسدار، بسیجی، لباس شخصی، امنیتی و ... توی سر مردم ایران می زننــد، به مردم تجاوز میکننــد، دار می زننـــد، اعدام می کننــد، به فحشا و به اعتیاد می کشنـــد ... ). قشر خیالی دوم این فیلم، یک خانواده معمولی را نشان می دهـد. مرد این خامواده شخصی است که چهره-ای هم تیپ سید حسین موسوی (میـرحسینِ دروغگو) دارد و به هیچ وجهی حاظر نیست ایران را ترک کنه و حتی بر این باور است که می تواند دخترش را در جامعه آخوندی-اسلامی تربیت کند و به دخترش "ترمــه" می آموزد که چگونه باید حق خود را از یک بنزین فروش بدبخت بگیره. البته "موسوی" هم از این هارت و پورت-ها زیاد می کنـــد.

فیلم-ساز و فیلم-نامه-نویس [اصغــر فرهادی] در فیلمش نشان می دهــد که چگونه این دو قشر خیالی با هم فوتبال دستی بازی کرده و شاد هستند یا در امورات روزانه با گشاده رویی و صمیمت با هم بر خورد می کنند! ( البته به بابای دروغگوش لعنت ). اما وای بر روزیکه مشکلی میان این دو قشر پیدا شود. آنگاه دشمنی-ها آشکار گشته و هیچ چیزی نمی تواند مشکل آنان را حل کند. مرد مومن عربده می کشد و معلم را تهدید می کند، موسوی یا شوهر سیمین قانون را واسطه می کند. عزت کله خر قرآن دست گرفته و از همه قسم قرآن می طلبد چونکه قانون زمینی برای او ملاک نیست. راضيه این بار خودش بدیدار علمای(؟) دین می رود و تقاضای رساله مشکل گشا می کند. شوهر سیمین ( بدل موسوی ) در مقابل قانون دروغ می گوید. پدر پیر بکل لال می شود. هیچکس نمی تواند مشکل این دو قشر را حل کند تا حقیقت بر ملا شود از ریش سفید کفاش بگیر تا قاضی دادگاه ( البته در ایران کفاش-ها که همه ور شکست شدند از بس حکومت اسلامی کفش از چین وارد کرده! ).
آری خواننده گرامی! هیچ کسی نتوانست حقیقت را کشف کند جز قسم به قرآن مجید. این فیلم داره به دنیا میگه تنها چیزی که می تونه حقیقت را در جامعه ایران زنده نگاه دارد "قرآن مجید" است و بس. بی شک نقدهای بسیاری به این فیلم شده که در اینجا به نقد خودم خاتمه می دهم.

اینکه جایزه این فیلم باعث شادی و غرور ایرانیان است یا نه به عهده ایرانیان گرامی است. همیـن


بردیا فروهر
پنجم بهمن ۱۳۹۰ - بيست و پنجم ژانويه ۲۰۱۲
bardia.forohar22@gmail.com

Labels:

Saturday, January 21, 2012


در محکمه اسلامی




سیامک مهــر - وبلاگنویس زندانی


من از شخص خودم دفاعی نخواهم کرد، بلکه از اندیشه-ها و باور-ها و نوشته-هایم دفاع خواهم کرد.
شرم آور است که پس از گذشت حدودا پنج قرن از قرون وسطی، رژیم [حکومت]اسلامی انجمن انگیزاسیون و دادگاه [محکمــه] تفتیش عقاید تشکیل داده است. اساسا اتهام توهین به مقدسات، اتهام و سخنی مُهمَل، یاوه و پوچ است. استناد می کنید به قانون مجازات اسلامی که در واقع احکامی است که فرقه-ی فقها برای حفظ قدرت و سرکوب مخالفان خود وضع کرده است و به هیچ وجه قانون به شمار نمی رود. قانون تعریفی خاص دارد.

هم میهمنانم! لابد اطلاع دارند که سال گذشته شعبه 2 دادگاه انقلاب [محکمه اسلامی]کرج مرا به عنوان یک متهم در پی حقوقی مطلق به اتهام توهین به چیزی بنام "مقام معظم رهبری" به دو سال حبس و به اتهام تبلیغ علیه نظام و ارتباط با ایرانیان تبعیدی به یک سال و جمعا سه سال حبس محکوم کرد.
در همان زمان بازپرس [حاکم شرع] شعبه 6 دادگاه انقلاب [محکمه اسلامی]کرج بنام "محمدیاری" به اتهام توهین به مقدسات، پرونده-ای گشود که ابتدا قرار بود به دادگاه [محکمه اسلامی] موسوم به پنج قاضی بُرده شود که احکام اعدام و قتل صادر می کند، اما در نهایت امر با کیفرخواستی که دادستان [مُحتسب] کرج با موضوع اتهام توهین به قرآن و توهین به انبیا و توهین به مقدسات علیه من صادر کرد، پرونده به شعبه 109 دادگستری [محکمه اسلامی] کرج به ریاست قاضی [حاکم شرع] "غلام سرابی" ارجاع شد.

درجلسه دادگاه [محکمه اسلامی]، یکم مرداد ماه 1390 که به همین پرونده رسیدگی می شد، هرآنچه گفته بودم در جلسه دادگاه [محکمه اسلامی] سی-ام آذرماه نیز همان گفتـه-هایم را تکرار کردم.
گفتم: "شرم آور است که پس از گذشت حدودا پنج قرن از قرون وسطی، رژیم [حکومت]اسلامی انجمن انگیزاسیون و دادگاه [محکمــه] تفتیش عقاید تشکیل داده است".
گفتـم: "اساسا اتهام توهین به مقدسات، اتهام و سخنی مُهمَل، یاوه و پوچ است. استناد می کنید به قانون مجازات اسلامی که در واقع احکامی است که فرقه-ی فقها برای حفظ قدرت و سرکوب مخالفان خود وضع کرده است و به هیچ وجه قانون به شمار نمی رود. قانون تعریفی خاص دارد".
گفتم: "این جلسه را من دادگاهی [محکمــه-ای] فرمایشی می دانم. در حقیقت دادگاه نیست، بلکه "محکمه اسلامی" است که درآن متهم هیچ حقوقی ندارد. دادگاه به مفهوم امروزی لوازم و قواعدی دارد که هیچکدام دراینجا رعایت نگردیده و فراهم نیست.
حتا طبق اصل 168 قانون اساسی جمهوری [حکومت]اسلامی به اتهامات مطبوعاتی و سیاسی می باید به صورت علنی و با حضور هیات منصفه رسیدگی شود. در حکومت اسلامی که برمبنای ایدئولوژی اسلام تشکیل یافته، اتهام توهین به مقدسات در واقع اتهامی صد درصد سیاسی است".
گفتم: "این محکمه اسلامی می تواند رای به قتل و جنایت بدهد، می تواند حکم قتل و جنایت صادر کند، اما هرگز نخواهد توانست پشت درهای بسته مرا محاکمه کند".

پرسیدم: "چگونه دادگاهی تشکیل داده-اید که از روز نخست بازداشت نه تنها وکیلی در کنارخود نداشته-ام؟! بلکه با کمال وقاحت طی نامه-ای به زندان نوشته بودند که متهم حق تماس با وکیل ندارد!

من به مدت هشت ماه در سلول انفرادی محبوس و از هرگونه ملاقات حضوری و غیرحضوری و همچنین تماس تلفنی محروم بوده-ام. در این مدت شکنجه شده-ام، کتک خورده-ام و از تمامی حقوق انسانی محروم بوده-ام. در چنین شرایطی پرونده سازی کرده-اند و خودشان بریده و خود دوخته-اند. بنابراین اکنون نیز همین روش را تا به آخر ادامه بدهند و مانند بالغ بر دویست هزارایرانی مخالف رژیم [حکومت]اسلامی که طی این سی و چند سال در پی حقوقی مطلق در بیدادگاه-های [محکمه-های]اسلامی محکوم واعدام شدند و به قتل رسیدند، مرا نیز محکوم و اعدام کنند".

گفتم: "من در دادگاهی با تمامی لوازم و قواعد حقوقی به همان گونه دادگاهی که در کشورهای آزاد و دموکراتیک نظیر فرانسه و هلند تشکیل می شود حضور خواهم یافت و از خود دفاع خواهم نمود. در دادگاهی صالح، علنی و با حضور هیات منصفه و حضور وکلای خود و با حضور نمایندگان رسانه ها".
گفتم:
"من از شخص خودم دفاعی نخواهم کرد، بلکه از اندیشه-ها و باور-ها و نوشته-هایم دفاع خواهم کرد".

در حاشیه لازم است بگویم که حتا دو جلسه به اصطلاح دادگاه و در حضور قاضی [حاکم شرع]، پاها و دست-هایم همچنان در زنجیر بود و توسط دستبندی دیگر به مامور همراهم بسته شده بودم، بطوریکه هنگام نوشتن اظهاراتم به سختی مشکل داشتم.

سیامک مهر(محمدرضا پورشجری)
نویسنده وبلاگ "گزارش به خاک ایران"
کرج- زندان ندامتگاه
دی ماه 1390

Labels:

Thursday, January 19, 2012


از چه می ترسید؟!
آمدن پادشاهی یا رفتن جمهوری اسلامی؟!




الاهه بقراط



نمی توان با انکار واقعیت حکم به نبودن آن داد. ایران دو هزار و پانسد سال تاریخ مدون پادشاهی دارد که پس از حمله اعراب و در طول هزار و چهارسد سال تسلط اسلام بر ایران نیز ادامه داشته است.

بزرگترین اشتباه پهلوی ها، به نظر من، این بود که بر خلاف قانون اساسی مشروطه از یک سو، پس از یک دوره کوتاه، به حکومت و نه سلطنت پرداختند و از سوی دیگر، باز هم بر خلاف همان قانون، قاطعانه در برابر سهم خواهی مذهب در قدرت نایستادند! فراموش نکنیم که در قانون اساسی مشروطه، جایگاه ویژه-ای به مذهب شیعه جعفری اثنی عشری به مثابه «مذهب رسمی» کشور داده شده بود. یعنی پهلوی ها در مورد اینکه شاه باید سلطنت کند و نه حکومت، باید قانون اساسی مشروطه را رعایت می کردند و در مورد «مذهب رسمی» کشور با توجه به اقدامات حقوقی و اصلاحاتی که از جمله در زمینه حقوق زنان و اقلیت های مذهبی انجام می گرفت، باید آن را زیر پا می نهادند!

این اما بر عهده تاریخ نویسان است که با توجه به شرایط آن دوران و نفوذ روحانیت [آخونــدها] در دستگاه سیاسی کشور، به بررسی این تز بپردازند که آیا پهلوی ها می توانستند بدون زیر پا گذاشتن اصل سلطنت، به محدود کردن قدرت آخوندهایی بپردازند که در ساختار سیاسی و دستگاه دولتی و امنیتی نفوذ داشتند و هراسان از تغییر و تحولاتی که می دیدند، به پشتوانه همان «مذهب رسمی» می خواستند همچنان احکام شریعت را در جامعه اِعمال کرده و نفوذ خود را حفظ نمایند؟!

آن دو پهلوی در برابر رژیم کنونی ایستادند!

کسانی که انقلاب مشروطه را می ستایند اما سلسله پهلوی را در ادامه آن انقلاب نه تنها آگاهانه قیچی می کنند بلکه حتا مصیبت های آینده را نیز به گردن آن می اندازند، از یک سو نقش تفکر کژ و معوژ و ویرانگر خود را در شکل گیری جمهوری [حکومت] اسلامی و بقای آن منکر می شوند و از سوی دیگر نشان می دهند که نه تنها تاریخ نمی دانند و از آن نمی آموزند، بلکه از مباحث حقوقی و فلسفی «مسئولیت» و «علت و معلول» نیز بی خبرند.

دوران پهلوی هنوز از حافظه معاصر جامعه فراموش نشده است. حقوق زنان به ویژه کشف حجاب [حجاب زُدایی] و حق رأی که هر دو نه یک تصمیم فردی و خودسرانه بلکه پاسخ به نیاز و خواست موجود در جامعه رو به ترقی ایران بود، به همراه حقوق اقلیت های مذهبی در کنار شکل گیری نهادهای مدرن سیاسی و قضایی، بر تارک خدمات دو پادشاه پهلوی میدرخشد. همان حقوقی که جمهوری [حکومت] اسلامی با خشونت تمام زیر پا می نهد و «روشنفکران» کوردل و تاریخ ستیز سالهاست آن را از رژیمی گدایی می کنند که اتفاقا با همین هدف آمد که آنها را از میان بردارد!

به این ترتیب، آنکه از آغاز در برابر جمهوری [حکومت] اسلامی، حتا پیش از تأسیس آن، ایستاده بود، اتفاقا آن «پدر و پسر» بودند! کسی که نخواهد این واقعیت را ببیند، این را نیز درک نمی کند که اگر بیدرنگ پس از انقلاب مشروطه، اقدامات ترقی خواهانه و ایستادگی شاهان پهلوی در برابر زیاده خواهی آخوندها و روحانیت نبود، ایران در چنگ «ارتجاع سرخ و سیاه» درست مانند افغانستان، یا طعمه کودتای روسی (بهار 1356) می شد و یا پیچیده در چاقچور به دامان طالبان وطنی می افتاد. این، بنیه نیرومند شده جامعه ایرانی به ویژه زنان در دهه های پس از انقلاب مشروطیت و در دوران پهلوی بود که اجازه نداد حکومت اسلامی به شیوه طالبان در ایران پیاده شود. تلاشی که جمهوری [حکومت]اسلامی همچنان از آن دست بر نداشته و همان بنیه به یادگار مانده از رژیم پیشین است که در برابر آن مقاومت می کند.

بله، تلخ است، ولی حقیقت تاریخی است که آنکه در برابر خمینی و زمامداران بعدی جمهوری [حکومت] اسلامی ایستاد، «روشنفکران» و احزاب و گروه های چپ و آته ئیست و مذهبی و ملی مدعی آزادی نبودند، بلکه پهلوی ها بودند که اتفاقا هم دیکتاتور شده بودند و هم به دین اسلام و شیعه جعفری اثنی عشری ارادت داشتند! با تأکید بر واقعیت دیکتاتور شدن دو شاه پهلوی و اعتقاد شخصی آنان به اسلام، می خواهم به پوچی آزادیخواهی و سکولاریسم برخی از مدعیان سیاست توجه دهم که در اثبات و پیاده کردن ادعای خود نه تنها به گَرد پای پادشاهان پهلوی، آن دیکتاتورهای مسلمان، نمی رسند، بلکه برعکس، در روی کار آوردن و نگه داشتن یک دیکتاتوری بنیادگرای اسلامی، سنگ تمام گذاشته-اند!

من پیش از این هم نوشته-ام که گذشت زمان و تاریخ نشان داد آنان که با جمهوری [حکومت] اسلامی به قدرت رسیدند، بر اساس یک شناخت واقعی، در رژیم گذشته به درستی جایشان در زندان بود! امروز نیز آزادیخواهان و مدافعان حقوق بشر چیزی جز این نمی خواهند چرا که همه دیدند وقتی آزاد شدند و به قدرت رسیدند چه بر سر ملت و مملکت آوردند. این، مظفرالدین شاه بود که با امضای فرمان مشروطیت، ضربه محکمی بر قدرت فاسد روحانیت در حکومت فرود آورد و پهلوی ها بودند که در عمل و با اقدامات ترقی خواهانه خود در برابر این رژیم ایستادند، آن هم پیش از آنکه احزاب و گروه های سیاسی ایران دست چپ و راست خود را بشناسند. ولی همین احزاب و گروه ها و «روشنفکران» در برابر پهلوی ها و شخصیتی مانند دکتر شاپور بختیار، دست به دست هم دادند و در مقابل "روح الله خمینی" یا همان "شیخ فضل الله نوریِ" هفتاد سال پیش از انقلاب اسلامی، پشت خم کردند و این رژیم را روی کار آوردند و با این همه نه تنها از زیر بار مسئولیت سنگین خود در می روند بلکه حتا یک بار نیز یادآوری نمی کنند که ادعاهای آنان تا کنون همگی پوچ و ناکام مانده-اند!


این پهلوی یک فرصت دیگر است

من تا کنون از رضا پهلوی به مثابه یک شخصیت سیاسی عمدتا بدون عنوان «شاهزاده» نام می بُردم. ولی در برابر برخوردهای مُبتذل که گذشته از «ارتش سایبری» رژیم، بر اساس انکار واقعیت موجود شکل گرفته است، از این پس او را با تیتر واقعی و به حق وی یعنی «شاهزاده» خواهم نامید. در برخی کشورهای اروپایی، از جمله در آلمان نیز، با آنکه سلطنت و نظام پادشاهی به تاریخ سپرده شده است ولی هنوز در رسانه ها و مجامع، بازماندگان خاندان های سلطنتی و اشرافی با عنوان «شاهزاده» و القاب دیگر خطاب می شوند بدون آنکه کسی دچار عقده حقارت شود.

رضا پهلوی، چه کسی را خوش بیاید یا نیاید، شاهزاده است. نمی شود مرتب از «شاه» سخن گفت و تقصیر و مسئولیت هر آنچه بر سر ایران آمد را به گردن او انداخت و هنگامی که به فرزندش می رسد، واقعیت «شاهزادگی» وی را مذبوحانه انکار کرد. این شاهزاده نه تنها حق دارد نگران سرنوشت کشور و مردم خود باشد بلکه موظف است و مسئولیت دارد نقشی را که به دلیل موقعیت ویژه خود، به دلیل شاهزادگی، بر عهده وی گذاشته شده است، به بهترین شکل و محتوای ممکن اجرا کند.

چرا نقش و موقعیت «شاهزادگی» مهم است؟

اتفاقا به همان دلیلی که بسیاری از کینه جویان آن را سر و ته مطرح می کنند: ایران دو هزار و پانصد سال تاریخ مدون پادشاهی دارد که پس از حمله اعراب و در طول هزار و چهارصد سال تسلط اسلام بر ایران نیز ادامه داشته است. کسانی که «اسلام» را به مثابه یک فرهنگ، به دلیل پیشینه هزار و چهارصد ساله از ایران نازدودنی می شمارند، نمی توانند مدعی زدودن فرهنگی شوند که نه تنها دست کم هزار سال بیش از آن قدمت دارد، بلکه پا به پای آن و به مراتب پُربارتر از آن در جامعه حضور تعیین کننده داشته و دارد.

همین که هر چه زمان گذشت، موضوع شاهزاده رضا پهلوی بیشتر برای جمهوری [حکومت] اسلامی و منتقدان و مخالفان آن مطرح شد، نشان می دهد که نمی توان با انکار واقعیت حکم به نبودن آن داد.

موضوع شاهزاده رضا پهلوی از یک زاویه تاریخی و نقش روحانیت [آخونــدها] نیز اهمیت پیدا می کند و آن اینکه تا پیش از انقلاب اسلامی، نهاد روحانیت در کنار نهاد پادشاهی، حتا پیش از اسلام، در دوران موبدان زرتشتی، از اعتبار و منزلتی برخوردار بود که جمهوری [حکومت]اسلامی آن را به گونه-ای گسترده و تصورناپذیر بر باد داد. هیچ عجیب نخواهد بود اگر بخشی از روحانیت [آخونــدها]، که من فکر می کنم هر چه می گذرد بر شمار آنها افزوده خواهد شد، به دنبال باز یافتن امنیت و اعتبار دین و نهاد خویش در کنار نهاد پادشاهی باشد. در این صورت یک بار دیگر شاهد جابجایی جمهوری خواهان صد در صدی خواهیم شد که برای دفاع از «جمهوری» به زیر عبای این رژیم خواهند رفت چرا که در تناقضی که خودشان نیز قادر به توضیحاش نیستند، این حکومت، به هر حال، «جمهوری» است! کدام تناقض است که اینان نمی توانند توضیح دهند؟ این، که وقتی از جمهوری-هایی نام می برید که بدتر از هر سلطنت هستند، اینان مدعی می شوند: اینها که جمهوری نیستند! از جمله جمهوری [حکومت]اسلامی هم جمهوری نیست! ولی وقتی خودشان در برابر انتخاب یک پادشاهی ممکن و یک جمهوری [حکومت]اسلامی موجود قرار می گیرند، این جمهوری را ترجیح می دهند! این نازلترین سطح برخورد از سوی کسانی است که مشکلشان ظاهرا فقط یا نام «جمهوری» است یا پهلوی هایی که هیچ جمهوری واقعی نمی تواند به بررسی تاریخ معاصر ایران بپردازد و دستاوردهای سلسله آنان را نادیده بگیرد!

امروز، خطر نه از سوی شاهزاده رضا پهلوی که بیشتر یک فرصت باقیمانده از همان سلسله-ای است که در برابر بنیانگذاران جمهوری [حکومت]اسلامی می ایستاد، بلکه در بقا و ادامه جمهوری [حکومت]اسلامی است. شاهزاده رضا پهلوی را باید به مثابه امکانی سنجید که بدون وی صحنه سیاست ایران قطعا نه تنها پُربارتر نخواهد شد بلکه انصراف یا نبود وی، آن را بسی حقیر خواهد کرد چرا که همچنان با همان گروههای قانونی و غیرقانونی روبرو خواهیم بود که تا کنون بوده-ایم و جز خطا و خیانت از آنها ندیده-ایم. شاید تنها فرصت یک همگراییِ فراتر از خود، که شاهزاده رضا پهلوی برای آن تلاش می کند، بتواند آنها را از طلسم ناکامی های مکرر برهاند. فرصتی که می تواند جامعه را به سوی شرایطی هدایت کند که هر کس این امکان را بیابد که با رأی خود راه را به سوی دموکراسی بگشاید. ولی من می دانم آنها از این رأی هم می ترسند مگر آنکه مانند خمینی اطمینان داشته باشند که به حساب آنها ریخته خواهد شد!

اینجاست که شاهزاده رضا پهلوی از نظر ادعا و تعهد به دموکراسی یک سر و گردن بالاتر از آنها قرار می گیرد زیرا بدون داشتن آن اطمینان به صراحت و بدون اگر و مگر اعلام کرده است بر رأی مردم، هر چه باشد، گردن خواهد نهاد!


الاهه بقراط
بيست و نهم دی ۱۳۹۰ - نوزدهم ژانويه ۲۰۱۲

Labels:

Saturday, November 19, 2011


بی پرده و پوست کنـــده



چرا خلافت اسلامی، اینبار اسرائیل و آمریکا را متهم نمی کند؟!

حسن فیروزآبادی، علی لاریجانی، احمد وحیدی، مسعود جزایری، رمضان شریف و ... که همگی از اعضا و گُنــده لات-های قدیمی سپاه هستند، گفته-اند:
"اسرائیل هیچ نقشی در انفجار پادگان سپاه نداشته و این انفجار تصادفی روی داده است".

رسانه-های اسرائیلی گفته-اند که انفجار پادگان "بیدگنه"[*] کار جاسوس های موساد، سازمان اطلاعات اسرائیل بوده که در دستگاه های نظامی ایران نفوذ کرده-اند.

حکومت اسلامی، به دو دلیل اسرائیل را متهم به دست داشتن در انفجار پادگان ملارد نکرده است:
1. در صورت متهم کردن اسرائیل باید به وعده-های خود عمل و ظرف بیست و چهار ساعت اسرائیل و متحدانش را از صحنه-ی روزگار پاک می کرد.

2. چون همه-ی پنجاه موشک خلیفــه-گری، یک جا نابود شده، گُنــده لات-های بیتِ خلیفــه، حال تنها می توانند به سمت اسرائیل سنگ پرتاب کنند.

[*]. پادگان "بیدگنه" انبار زیرزمینی مهمات سپاه و محل نگهداری موشک های شهاب بوده است.

Labels: ,

Saturday, November 05, 2011


زمینه اختلالات روانی در روضه خوانی و عزاداری


سیامک مهر



در جوامع اسلامی به دلیل دخالت ها و امر و نهی های بیشمار و خشن آخوندها و دینکاران و اسلام فروشان و حرام و گناه آلود شمردن رفتارهای طبیعی افراد به ویژه در مورد سکس و معاشقه و چارچوب های تنگی که در نظر گرفته شده است، هیچ وضعیت متعادل روحی و روانی وجود ندارد و هر فردی به نوعی دچار اختلالات شخصیتی و روانی است.

باورها، آموزه-ها، ارزش ها و احکام اسلامی در ذات و گوهر خود با شادی و شادخواری و شادکامی در ضدیتی غیرقابل حل و هضم قرار دارند. گذشته از مرگ اندیشی و خوارداشت زندگی در بُنمایه-های اندیشه اسلامی، اما دایره محرمات و منکرات اسلام به گرد انسان آنچنان تنگ تابیده و پیچیده شده که یک خنده ساده را هم با شرط و شروط و اما و اگر روبرو ساخته است. گویی که تعریف انسان" حیوان ضاحک" نیست، بلکه "حیوان گریان" است.

زوزه و صیحه و اشک و آه و ناله و سوز و گداز روضه خوان ها و مداحان و عزاداران اهل بیت و های های گریه مؤمنین در عزاداری ها، بیش از همه چیز نشان از اختلال در تعادل روانی این جمع بیمار دارد. در اثر تکرار و تداوم مصیبت خوانی و عزاداری و گریه و مرثیه و ماتم و عادت زدگی و سابقه دراز دامن آن در طی قرون، و انباشت یاوه ها و ترهات پوچ و هردم فزاینده-ای که درباره واقعه پیش پا افتاده کربلا تنیده و بافته شده و می شود، قشری ضخیم و چسبناک در لایه های ذهن مؤمنین رسوب کرده و به شکل نوعی بیماری مزمن جمعی قوام یافته است. این نابهنجاری دقیقاً به دلیل خصلت اپیدمیک و فراگیر آن، پدیده-ای عادی و طبیعی تلقی گردیده و از چشم نزدیک بین بسیاری دور مانده و مورد پرسش و آسیب شناسی قرار نگرفته است.

روضه خوان ها و مداحان برای تأثیر بیشتر بر احساسات و عواطف سطحی مخاطبین خود از روش های گوناگونی سود می جویند. آنان با بیانی مبالغه آمیز و حزن آلود و گریه های مداوم و جاری ساختن اشک بر گونه های خود، دیگران را به تقلید از این عمل تشویق می کنند. با تشریح و بزرگنمایی جزئیات مصائب و شکنجه هایی که بر کشته شدگان واقعه کربلا رفته است می کوشند که از طریق تحریک احساسات مخاطب، وی را به نوعی از خودآزاری دچار کنند که پی آمد آن شکلی از خلسه و نشئه-گی است که لذتی بیمارگونه و موقتی به فردی که هدف قرارگرفته است می بخشد. به عنوان مثال روضه خوان توصیف می کند که چگونه با عمود آهنی آنچنان بر فرق حضرت عباس سقای دشت کربلا کوفتند که از اسب به زیر افتاد و مغزش متلاشی شد. دشمنان حتا به این هم اکتفا نکرده و بدن حضرت عباس را مثله و تکه پاره کردند.

روضه خوان همه این جزئیات خشن و مشمئز کننده را با کوبیدن به سر و سینه خود و عربده و های و هوی بیان می کند.

از طرفی به ویژه نوجوانان و جوانانی که از هرگونه تفریح و شادی و رقص و آواز و عشق ورزی محروم گشته-اند، با مراسم عزاداری و سینه زنی و زنجیرزنی و با حرکات ریتمیک که همراه و هماهنگ با نوای طبل و سنج و اشعار موزون و مقفا انجام می گیرد، فرصتی می یابند تا با تکان دادن و چرخش اندام خود نیازهای طبیعی سرکوب شده را التیام بخشند. شبیه آن چیزی که در ورزش های باستانی و ورزش های رزمی مورد استقبال قرار می گیرد. نوعی رقصیدن مجاز!

در جوامع اسلامی به دلیل دخالت ها و امر و نهی های بیشمار و خشن آخوندها و دینکاران و اسلام فروشان و حرام و گناه آلود شمردن رفتارهای طبیعی افراد به ویژه در مورد سکس و معاشقه و چارچوب های تنگی که در نظر گرفته شده است، هیچ وضعیت متعادل روحی و روانی وجود ندارد و هر فردی به نوعی دچار اختلالات شخصیتی و روانی است. به رغم مجاز بودن استفاده از چهار زن رسمی و شصت زن صیغه اما نفس امریه-ای و دستوری بودن و تحمیل چارچوب تحقیر کننده در روابط جنسی، معاشقه و سکس را به عمل جماع تقلیل و تخفیف داده و به جز تخلیه فشار غریزه-ای حیوانی نتیجه-ای دربر ندارد. و این در صورتی است که نیمی از افراد جامعه یعنی زنان مفعول و بی اختیار و بی اراده شناخته شده و از همین مقدار آزادی و امتیاز نیز محرومند.

در داستان "خواجه تاجدار" یکی از کارهای زنده یاد ذبیح الله منصوری، در بخشی که به تبعید آغا محمدخان قاجار در نزد کریم خان زند در شیراز می پردازد، آمده است که چگونه آغا محمدخان که فاقد قدرت جنسی بود تفریح عجیبی را برای خود برگزیده بود.

«آغا محمدخان جوان بیرون از حصار شیراز در پی گشت و گذار و شکار در صحرا، با تمهیدِ تله و دام روباه می گرفت و پس از اینکه زنگوله-ای به گردن حیوان می بست، آن را رها می کرد. او این عمل را با به دام انداختن تعداد زیادی روباه تکرار می کرد. حیوان بیچاره که در فصل جفت گیری به سر می بُرد، هرگاه که به جفت خود نزدیک می شد، با به صدا درآمدن زنگوله، جفتش به تصور اینکه سگِ گله و سگ چوپان به او نزدیک می شود پا به فرا می گذاشت و به این طریق هردو از ارضای جنسی محروم می ماندند. در پایان فصل زمانی که روباه ها بر اثر فشار عصبی ناشی از سرکوب و محرومیت و بازمانده از پاسخ به نیاز طبیعی خود دچار اختلال روانی می شدند، با زوزه های شدید و پیاپی که از تپه های اطراف حصار شیراز به گوش می رسید، خواب راحت را از ساکنان شهر می ربودند.»

تا زمانی که آزادی نباشد؛ تا زمانی که در کنار هر مسجدی یک کلیسا و کنیسه و معبد و آتشکده-ای وجود نداشته باشد تا هرکس خدای خودش را عبادت کند؛ تا زمانی که در کنار هر مسجد و مهدیه و حسینیه و تکیه-ای، یک کاباره و دیسکو و دانسینگی وجود نداشته باشد تا شادی های طبیعی را به جوانان عرضه کند؛ تا زمانی که در کنار هر خیمه-ای که شربت پخش می کند و عربده حسین حسین سر می دهد، یک بار کوچک، یک مشروب فروشی وجود نداشته باشد تا لبی را تر کند؛ هرگز به عمق بی ربطی و بیهودگی و پس ماندگی باورها و اعتقادات یک فرقه مذهبی مریض و متجاوز و از گورگریخته پی نخواهیم بُرد.

سیامک مهر

Labels:

Tuesday, October 25, 2011


سرزمین بی خاطره، سرزمین پر مخاطره!


محترم مومنی روحی



در سرزمین پرمخاطره-ی خویش، اندام نازنین بیش از هفتاد میلیون انسان ایرانی، مدام توسط نزدیک به دو میلیون افعی که از صحراهای خشک و بی آب و علف هر چه تازی آباد است به میهن-شان آمده-اند گزیده می شوند، سپس نامراد و ناکام، با تن مسموم شده از آن زهر کشنده، رمق ادامه زندگی در آن را ندارند و به سوی مأوایی بدون مار و افعی می گردند! هرچند که آنجا برایشان هیچ خاطره-ای را تجدید نکند!!!

عده کثیری از ما ایرانیان، از آغاز فرو ریختن آوار ننگین انقلاب اسلامی بر روی میهنمان، به دلایلی ناگزیر شدیم که از خانه پدری بگریزیم و به ممالک دیگر مهاجرت(؟) بکنیم .

البته لفظ مهاجرت، واژه بسیار محترمانه آنست، زیرا مهاجرانی هم هستند که دارای امکانات مادی وسیعی می باشند؛ اینها به لحاظ گسترش کار و فعالیت خودشان در کشورهای بیگانه سرمایه-گذاری نموده و با اقامت در آن سرزمین ها بر رونق کسب و کارشان می افزایند.

این دسته از افراد تعدادشان زیاد نیست، اما بسیاری دیگر هم می باشند، که یا به دلائل سیاسی و یا به خاطر نابسامانی های اقتصادی در میهن-شان، ناچار به ترک کشورشان شده و به جائی دیگر می روند. البته اگر بتوان نام چنین حرکتی را رفتن گذاشت؟ چرا که رفتن با میل طبیعی و شخصی، و با برنامه ریزی قبلی به انجام می رسد. پس اگر رفتن نباشد، گریختن است !!!
میلیونها انسان با جنسیت های مرد و زن و دختر و پسر، و با مقاطع سنی پیر و کودک و جوان، زادگاه-شان را پشت سر می گذارند که چه بکنند؟
آیا کسی یا افرادی در آن سوی مرزهای میهن-شان، برای ایشان فرش قرمز پهن کرده که از وی به گرمی استقبال کند و او را با سلام و صلوات به داخل سرزمین جدید ببرد؟

همه می دانیم بر سر کسانی که چنین تصمیم بزرگی را برای زندگی خود و خانواده-شان می گیرند چه سختی هایی را تجربه می کنند. این را هم می دانیم که اگر صد سال هم در کشور میزبان بمانند همچنان بیگانه و خارجی محسوب می شوند! اما با این حال همه روزه دسته دسته از شهروندان ایرانی، خانه پدری را رها می کنند و به دیار غربت رهسپار می شوند.

به زبانی دیگر؛
از سرزمینی پرمخاطره می گریزند تا به سرزمینی بی خاطره بروند!!! در آنجایی که به گونه طبیعی ملک خودشان است و حق آب و گل دارند؛ همه چیز برایشان پر مخاطره است. و در آنجایی که به دلایل بشردوستانه اجازه مأوا گُزیدن یافته-اند، هیچگونه خاطره-ای ندارند و روزگارشان با یادهایی که از آن مکان پر مخاطره دارند سپری می شود!

اما واقعیت چیست؟ واقعیت این است که زندگی آدمی شامل سه بخش مهم است. قسمتی از آن متعلق به گذشته، بخشی دیگر مربوط به آینده، و بقیه-اش لحظاتی است که در حال حضور دارند. ترسیم این سه قسمت از زندگی ما انسانها برای هر کدام از ما، شکل و محتوای خاص خودش را دارد. ولی در کلیت آن هیچ تفاوتی وجود ندارد؛ زیرا برای همه گذشته و حال و آینده-شان مفاهیمی هستند که گویای تغییراتی در شکل ظاهری و ابعاد باطنی آنهاست.

یادش گرامی استادی داشتیم که در دو درس جامعه شناسی و برنامه ریزی اقتصادی با او کلاس داشتیم. یک بار در مورد گذشته و حال و آینده، تمثیل جالبی را بیان کرد؛ از نظر آن مرد دانای فرهیخته، گذشته آدمی چک برگشت خورده-ای می باشد که دیگر هیچ ارزشی ندارد؛ آینده را هم "براتی" می دانست که هنوز صادر نشده است. (برات دست نوشته-ای ارزشمند بود که بازرگانان قبل از متداول شدن چک بانکی، در داد و ستدهای خود آنها را صادر می کردند و برای واریز شدن بدهی-شان در یک مدت زمانی معین، به مشتری یا بستانکارشان می دادند.)
اما او زمان حال را پول نقد معرفی نمود و گفت با این پول هم می توانید برای خودتان دردسر درست بکنید؛ و هم می توانید اسباب شادی و آسایش خودتان را با آن فراهم بیاورید. توصیه استاد این بود که انسان نباید هرگز به آن چک برگشت خورده و آن برات هنوز اعتبار نیافته بیندیشد. آنچه که برای یک فرد قابل اهمیت می باشد، نحوه استفاده مطلوب از پول نقدی است که هم اکنون در کیف پولش و یا در جیب دارد.

اما متأسفانه بسیاری از ما، آنقدر در گذشته سیر می کنیم، و آنقدر به آینده می اندیدشیم، که "حال" خودمان را هم نابود می سازیم.

در شرایطی که اینهمه از هموطنان ما در مرزهای کشورهای بیگانه، در انتظار لطف و مرحمت صاحبان آن کشورها، و یا امدادهای سازمان ملل متحد، برای مقیم شدن ایشان در یک جای دیگری که خانه پدری آنها نیست؛ در بدترین شرایط ممکن روزگار می گذرانند؛ شایسته است آن دسته از هم میهنانی که با تلاش بسیار و با یاری پروردگارشان به امکاناتی دست یافته-اند؛ کاری بکنند که این در مرز ماندگان هم، از نعمت وجود چنین هم میهنان دلسوز و نوعدوستی برخوردار بشوند .

می گویند از هر صد کارخانه-ای که در کشور ایالات متحده آمریکا فعال می باشند، ده درصد آنها متعلق به ایرانیان ثروتمند مقیم آنجاست. اگر صاحبان این ده درصدها، پنج درصد از آن را برای کمک به عده-ای از هم میهنان آواره خودشان در نظر بگیرند؟ شاید بتوانند تعداد زیادی از آنها را، از گرفتاری بزرگی که با آن دست به گریبان می باشند رهایی ببخشند.
آنوقت خواهند توانست با افتخار سرشان را بالا نگه بدارند و به دیگران بفهمانند؛ که چه عاقلانه از زمان حال خودشان به بهترین وجهی استفاده نموده و آن را تباه نکرده اند.

در چنین حالتی است که نشان خواهند داد، هموطن حقیقی سعدی شیرازی اند که می فرمود:

تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

ما باید کسرمان بیاید که ایرانیان، آنهایی که در دنیا برای اولین بار مبتکر پُست بوده-اند؛ کسانی که وقتی همین اروپاییان درآشپزخانه-هایشان آب گرم می کردند که استحمام بکنند؛ ملت ایران سازندگان نخستین حمام های دنیا بوده-اند؛ حال به این کشورها بگُریزند و از آنها برای خودشان سرزمین های بی خاطره را بسازند.
چرا که؛

در سرزمین پرمخاطره-ی خویش، اندام نازنین بیش از هفتاد میلیون انسان ایرانی، مدام توسط نزدیک به دو میلیون افعی که از صحراهای خشک و بی آب و علف هر چه تازی آباد است به میهن-شان آمده-اند گزیده می شوند، سپس نامراد و ناکام، با تن مسموم شده از آن زهر کشنده، رمق ادامه زندگی در آن را ندارند و به سوی مأوایی بدون مار و افعی می گردند! هرچند که آنجا برایشان هیچ خاطره-ای را تجدید نکند!!!

محترم مومنی روحی
پائیز 1390 هلند

Labels: ,

Wednesday, October 19, 2011


آخرین نوشته-ی «سیامک مهر»، که در 8 سپتامبر 2010 در وبلاگش پُست کرد؛ «مافیای مدینــه» [+
در 21 سپتامبر 2010 با یورش مزدورانِ حکومت اسلامی به خانه-اش دستگیر و تا امروز در سیاه-چال خلیفــه-گری اسلامی زیر شدید-ترین شکنجه-های وحشیانه، حماسه-ی «بابک خرمدین» را زنــده کرده است.


سگ ها و شغال ها


"سیامک مهر" وبلاگ نویس دربند



ما ایرانیان بیشترین ستم را از اسلام دیده-ایم و میان تمامی ملت-های مسلمان دارای بیشترین استعداد برای بی ارزش کردن مقدسات و اوحام الهی (این "اوحام" جمع وحی است!) هستیم.

از دوم خرداد هفتاد و شش به این سو، رویداد-های جامعه در همه-ی حوزه-هایش به گونه-ای بود که توهم اصلاح جمهوری [خلافتِ] اسلامی را از ذهن ها برای همیشه زدود. و نه تنها این، که روشن ساخت طی این سال ها سگ-های هار محافظه کار و شغال-های حقیر اصلاح طلب دست در دست یکدیگر فقط و فقط به حفظ دکان اسلام اندیشیده و عمل کرده-اند.

از آن سو، اروپای قرن نوزدهمیِ گدا صفت و دلال منش و دودوزه-باز به کمک اسلام برخاسته و از به هم پاشیدنِ،
اُم القُرای جهل و نادانی اسلام به وحشت افتاده است. با تئوری نسبیت گرایی فرهنگی توجیهش می کنند، جایزه نوبل می دهند، دائماً با رهبران جمهوری اسلامی معامله می کنند، لاس می زنند...
اما این همه کور خوانده-اند. ما ایرانیان بیشترین ستم را از اسلام دیده-ایم و میان تمامی ملت-های مسلمان دارای بیشترین استعداد برای بی ارزش کردن مقدسات و اوحام الهی (این اوحام جمع وحی است!) هستیم.

ایران از انقلاب مشروطه تا نهضت نفت و تا انقلاب [پُـروژه] 57، از شرق آسیا تا غرب آفریقا را تحت تاثیر قرار داده است. اما این بار اتفاق بزرگتر و فراگیرتری روی خواهد داد.

باور-های موهوم الهی به یک باره فرو خواهد ریخت، مسلمان ازقفس دروغ اسلام رها شده به بلوغ خواهد رسید. آخوند که همچون کرم روده به هستی مان چسبیده است دفع خواهد شد و همین ما سیفون را برایش خواهیم کشید. این اتفاق مرگ آخرین بقایای دنیای کهن است. دنیایی که آخوند برای حفظش با بشر به جنگ برخواسته است.


سیامک مهر
Thursday, July 15, 2004

Labels: ,

Friday, October 14, 2011


آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و ماندند!


الاهه بقراط



در تاریخ جهانگشای جوینی آمده که چون یکی از اهالی بخارا را که از حمله مغول به خراسان گریخته بود، احوال آن شهر از او پرسیدند، وی به کوتاه‌-ترین و گویاترین شکلی که ممکن است، پاسخ داد: «آمدند و کَندَند و سوختند و کُشتند و بُردند و رفتند».

برای شرح هولوکاست ایرانی و مصیبتی که امروز بر کشور ما می‌رود باید فعل آخر این جمله گویا را نه تنها به «ماندند» تبدیل کرد، بلکه با توجه به غارت منابع سیاسی و اقتصادی کشور توسط همه گروه‌های میراث‌خوار انقلاب اسلامی می‌بایست بر آن افزود: شوربختانه نرفتند و ماندند و همچنان می‌سوزند و می‌کُشند و می‌بَرَند...


فساد و تخریب بی‌پایان

من نمی‌دانم ظرفیت و بنیه یک کشور برای تحمل تخریب تا کجاست و اساسا چه معیاری برای حد و اندازه آن وجود دارد. ولی روزی نیست که از دامنه تخریب و ویرانی که گاه به طور کاملا سازمان یافته ایران را بر باد می دهد و درباره تحمل و رنج مردمی که در سکوت، در فریاد و گاه در بی‌تفاوتی عاصیانه نه تنها شاهد و درگیر این ویرانی هستند، بلکه خود و زندگی شان اساسا بخشی از این ویران‌شدگی را تشکیل می‌دهد، در آموخته و تجربه انسان شک نکنم!

از دوران کودکی و در مناسباتی کاملا روزانه و معمولی، مثلا مهمانانی که بچه‌های شیطان داشتند و همه چیز را به هم می‌ریختند و یا کسانی که با زور می‌خواستند حرف خود را تحمیل کنند، شنیدیم که هر تخریب و نابسامانی با «حمله مغول» مقایسه می‌گشت و هر تحمیل و فشاری با «حمله اعراب» برابر قرار داده می‌شد.

هرگز اما کسی گمان نمی‌برد که قرنها بعد و این بار هر دو حمله با هم و همزمان به ایران صورت گیرد. آن هم ظاهرا نه توسط کسانی که از آن سوی مرزها به ایران حمله کرده‌اند، و نیز، نه از آسمان، بلکه از درونی‌ترین لایه‌های جامعه که گویی در تمام قرون گذشته منتظر فرصتی بود تا چون چرک و خونابه و گنداب بیرون بزند.

راست این است که دامنه فاجعه به اندازه‌ای گسترده است که اخبار تخریب و نابسامانی در عرصه‌های مختلف خیلی زود «کهنه» می‌شود. فشار و ویرانی به یک امر بدیهی و روزانه تبدیل شده است و پیش از آنکه بتوان چاره‌ای به حال یک ناهنجاری اندیشید، هم مشکل و هم راه حل احتمالی‌اش «کهنه» شده و به گذشته سپرده می‌شود و جای آن را مشکل دیگری می‌گیرد که آن نیز خیلی زود با مسئله دیگری جایگزین می‌شود. این تجربه‌ای است که جمهوری اسلامی بخشی از بقای خود را بر آن بنا کرده است: مشغول ساختن جامعه با انبوه مشکلات به ویژه اقتصادی که تمامی ندارند و هر روز بر آنها افزوده می‌شود. این تجربه البته برای هیچ حکومتی پایان خوش نداشته است.

اختلاس نجومی اخیر که مطلقا موضوع جدیدی نیست و در زهدان همان اختلاس معروف به «یک، دو، سه» نطفه بسته است که سرانجامِ‌ ناپیدایش در جوک و طنز مردم و ماستمالی‌ رایج حکومت به فراموشی سپرده شد، امروز تنها به این دلیل از آن سخن می‌رود که به عنوان ابزار جنگ درونی گروه‌های مافیایی رژیم به کار می‌آید. وگرنه تا زمانی که در بر پاشنه این رژیم و مناسبات فاسدش می‌چرخد، پرونده این اختلاس نیز به سرنوشت همه آن پرونده‌های جنایات سیاسی و اقتصادی رژیم دچار خواهد شد که نظیر آنها در کمتر کشوری دیده شده است. ادامـــــه[+]

Labels: ,

Wednesday, September 28, 2011


ننگ بر دیکتاتوری، زنده باد جمهوری خواهی!


کوشان



ذهنم به سال 57 گریزی زد. استقلال آزادی جمهوری اسلامی. رهبر کیست؟ خمینی. آرمان چیست؟ "حزب فقط حزب الله رهبر فقط روح الله". عجبا. خب چه شود؟ حزب فقط رستاخیز بد هست. درست چرا پس تبدیل شود به فقط حزب الله! چون ما جمهوری را ندیده بودیم. به به! حزب، حزب جمهور مردم هست و این جمهورِ حزب الله خواستارند. محل اشکال هست. جمهوری که نام نیست. جمهوری نشان است. ما داریم این نشان را؟ تاریخ نشان داد.!

داشتم اخبار "بی بی سی فارسی" را گوش میدادم. در عالم خودم بودم که دیدم نشان می دهد "مدودیف و پوتین" دوشادوش هم در دالان سیاسی قدرت جمهوری دموکراتیک روسیه راه رفته تخت و نرد عشق سیاست می بازند. بی اختیار خنده-ام گرفت. نه از قیافه ایندو که خالی از جذبه نیست، نه از لباس-هایشان که اصلا شبیه همتای ایرانی آنها "پرزیدنت احمدی نژاد" نیست، و نه از تلخی تاریخ استعمار روسیه بر کشورمان ایران که بخواهم لبخند زهرآگین بزنم. خیر از شیرینی و حلاوت نظام جمهوری دموکراتیک در جهان آزاد.

این تقریبا گفته-ای بدیهی و بازتکراری ملال آور هست که نوع حکومت هرگز نمی تواند ضامن دموکراسی و مردم-سالاری حقیقی باشد. همیشه در تقابل مثال-ها فرانسه و آمریکا آورده می شوند برابر با ردیفی از کشورها مثل نروژ، هلند، بریتانیا، اسپانیا، ژاپن ، کانادا، استرالیا، بلژیک و... . ادامـــــه[+]

Labels: