Saturday, August 24, 2002

علي ميرفطروس



ايران آرا



من ايرانيم آرمانم رهائي
از اين دين مردم فريب ريائي

تاريخ ر’شد و گسترش اسلام و “ مسلمان سازي “ را نميتوان فهميد ؛ مگر آنكه: ابتدا خصلت “ خشن “ ؛ “ تند “ ؛ “ متجاوز “ و “ مهاجم “ آنرا بشناسيم .


با درود همزبان خوبم
در طول دو ماه گذشته فرازهائي از كتاب “ ملاحظاتي در تاريخ ايران ؛ اسلام و « اسلام راستين » “ نوشتهْ «« علي ميرفطروس »»
را در اين تارنما براي آگاهي شما از ” تاريخ ايران و اسلام ” ؛ باز نويسي كردم.
” ميرفطروس ” در ” آخرين شعرش ” - كه رد ’بحبوحهْ انقلاب 1357 سروده شده - دربارهْ « انقلاب » و شخص « خميني » گفته بود :
« نه !
مرگ است اين
كه به هيآت قديسان
بر شطٌ شاد باور مردم
پارو كشيده است.....
آوازهاي سبز چكاوك نيست
اين زوزه هاي پوزهْ ” تازي ” هاست
كز فصل هاي كتابسوزان
وز شهرهاي تهاجم و تاراج مي آيند...
خليفه !
خليفه !
چشم و چراغ تو روشن باد !
اخلاف لاف تو اينك
( در خرقه هاي توبه و تزوير
با ’مشتي از استدلال هاي لال )
” حلاج ” ديگري را بر ” دار ” مي برند..... »

انقلاب 57 و بدنبال آن ؛ حوادث خونين سال هاي 58 - 62 همهْ آزاديخواهان ايران را ” غافلگير ” كرده بود
و اينك ” پرستش انقلاب ” ؛ ميرفت تا به ” ’پرسشي انقلابي ” ’مبدل شود : چرا ” خميني ” ؟ ؛ چرا اصلآ - ” انقلاب ” ؟

چونان پرندهْ پرشوري در ” بهار آزادي ” مي خواستيم كه پر بگشائيم و پر زنيم ؛ دريغا مه در حريق بادهاي ’مهاجم ؛ پر سوختيم و پرپر زديم....
« هواي باغ نكرديم و فصل باغ ؛ گذشت » ... و ما - باز - دربدر مانديم ... در زمهرير گزمه ها و گريزها - هريك - جان پناهي ’جستيم و گريزگاهي ؛
زيرا « قصابان دستار بند » - با گندنك ترين دهان ها - « اين ’حجت با ما تمام كرده بودند كه اگر مي خواهيم در اين سرزمين اقامت ’گزينيم ؛ مي بايد با ” ابليس ” قراري ببنديم » ...

نه در ” ماندن ” اميدي بود و نه در ” سفر ” اختيار يا انتخابي ...
ترك كرديم خان و مان خود را ( بي هيچ توشه اي ) ... با پاي آبله ؛ دره ها و دريا ها ؛ كوه ها و دشت ها را پيمئديم :
خليج ’خوف ؛ كردستان پريشاني ؛ بلوچستبن اندوه ؛ افغانستان گريه و عشق ‏باد جان را درنورديديم ؛
بي آنكه ” آنطرف ” ؛ دوستي - يا دستي - در انتظارمان باشد ؛ ... و بقول ” ميرفطروس ” :
« ما از ستيغ و تيغ گذشتيم
بي آنكه رحمتي را
- يا كمتزين نگاهي را حتي’ -
از هيچ ناخدا و خدائي
چشم اميد داشته باشيم ... »
باري ! ” تاريخ ما ؛ تاريخ بيقراري ما بود ” ...

رونويسي از كتاب «« ديدگاه ها »» گفتگو با : ” علي ميرفطروس ” به همتٌ : بهروز رفيعي

هميشك و خبرچين يادتان نرود.




0 شـمـا چــه می گوئيـد؟:

Post a Comment

لينـک بدهيـد:

Create a Link

<< Home